خاطرات با تو بودن همچو حسی دلنشین هر لحظه همراه من است
تا تورا دارم سراپا عشقم و دلدادگی سرمستم از احساس شیرین طراوت ، عاشقی ، دیوانگی
در دل من عشق پاکت گرم و سوزان می برد من را به رویای قشنگ و روشن فردا
چه فردایی ! سپید و غرق در خوشبختی و رویا
و من بر خویش می بالم که در قلبم طنین دلنوازعشق تو هر لحظه پا برجاست
من می بالم از شوق و غرور با تو بودن ، با تو ماندن
ای تو معنای تمام واژه های مبهم شعرم
به عشق پاک تو هر لحظه می بالم
و می خواهم تورا هر لحطه در یادم ، کنارم ، خواب و رویایم
و می خواهم در آغوش پر از مهرت بیاسایم
که با دستان گرمت گرمی آرامش و امید را بر من ببخشی
مهربان من
بدان آن لحظه ای کز شوق دیدار تو لرزان بودم و بیتاب
نمی گنجید در ذهن من این باور که هستم در کنارت ، نیستم در خواب
آشنای من امید من بمان با من که قلبم بی تو لبریز از غمی سنگین و بی پایان
و باتو غرق در شیدایی و شور است
شب تاریک قلبم با تو عطر افشان و پر نور است
من در سایه سار امن عشق تو به صبح روشن و زیبای فردا می رسم
آری ! بمان با من
تو تا پایان عمرم تا ابد تا آخر دنیا کنارم باش عشق من ...
نوشته شده توسط ملیکا در یکشنبه 1387/03/26 ساعت 9:23 AM موضوع | لینک ثابت
بارها نالیده ام
از سکوتی سهمگین در خلوت اندیشه ام
از گذار بی سرانجام خیالات تهی
پرسه های بی هدف در کوچه باغ رو به پاییز خیال و ذهن و احساسم و باز
می نشینم تا خیالی ناب و تازه بگذرد از کوچه بن بست افکارم و من را گرم خود سازد
و من می نالم و می نالم و از خویش می پرسم چرا چندی ست دست گرم رویا لااقل یکبار هم بر شانه غمگین
احساسم نخورد
تا مرا همراه خود سازد به آواز لطیف گفتنی های شگرف
تا برایم ارمغان آرد همی
کوله باری از ردیف و قافیه
نه ! یک بغل احساس ناب و اندکی رویای خیس از جنس باران تا فضای خاطرم را تر کند
آری همین را سخت خواهانم
دلیل رخوت اندیشه هایم را نمی دانم نمی دانم ...
۸۷/۱/۲۵عصر بارانی یک روز بهاری
نوشته شده توسط ملیکا در یکشنبه 1387/03/26 ساعت 9:18 AM موضوع | لینک ثابت
فاصله تنها همین سجاده است
تا رسد دستم به دامان خدا
تا بیابم مظهری از عشق و نور
پر کشم تا عرش سبز کبریا
لحظه پرواز تا عرش خداست
می شوم غرق نیاز و آرزو
می کنم بر تن لباس بندگی
می کنم با شبنم گلها وضو
از برای پرکشیدن تا خدا
روح بیتابم شتابان می شود
از فروغ آفتاب یاد او
ظلمت قلبم چراغان می شود
تر شده چشمم زشرم روی او
کاش این دلخسته را باور کند
آه یعنی می شود سلطان عشق
عشق این دلبسته را باور کند ؟!
غرق در احساس تلخ بی کسی
می کنم خود را در آغوشش رها
جلوه نورش مرا جان می دهد
می رسم تا لذتی بی انتها
آتش عشقش چو بر جانم فتاد
ذات پاکش را ستایش می کنم
قبله گاهش نور امید من است
با امید خود نیایش میکنم
از شکوه نام روح افزای او
رنگ می بازد تمام واژه ها
شعر من را قدرت وصفش که نیست
نام او جان میدهد شعر مرا
با تو هستم ای شکوه بیکران
می ستایم نام والای تو را
یاد تو هر لحظه همراه من است
ای یگانه عشق و معبودم خدا
نوشته شده توسط ملیکا در سه شنبه 1387/03/21 ساعت 3:56 PM موضوع | لینک ثابت
از دره تردید گذر خواهم کرد تا قله امید سفر خواهم کرد
گر تیره و تار است فراسوی افق این بار به خورشید نظرخواهم کرد
نوشته شده توسط ملیکا در سه شنبه 1387/03/21 ساعت 3:20 PM موضوع | لینک ثابت
میان خلوت و تاریکی شب
کسی رنجور و بی سامان نشسته
ندارد چشم امیدی به دنیا
ز نعمتهای دنیا دل گسسته
دو دستش خسته از کارو تکاپو
میان سینه اش درد و هیاهو
ز خود می پرسد او با قلب خونین
که سهم دستهای خسته ام کو ؟ !
کسی نشنید فریاد دلش را
نفهمید عابری تنهاییش را
همه در خلوت شب خواب بودند
همه آسوده و سیراب بودند
فقط قلب پراز اندوه آن مرد
ز درد بی کسی فریاد می کرد
زمانی که سپیده شد نمایان
تن او گشته بود آرام و بی جان
دگر رنجی از این دنیا نمی برد
رها شد او در آغوش خیابان
نوشته شده توسط ملیکا در سه شنبه 1387/03/21 ساعت 3:15 PM موضوع | لینک ثابت
یاد مشک سرخ تو خون می کند قلب مرا آقای من
آتش عشق تو مجنون می کند قلب مرا آقای من
شرم دارم از خدایم گر بنوشم قطره ای
تا نگویم نام والای تو را آقای من
اشک هم خون شد به دیده ، نیست تاب و طاقتی
ای امید آخر لب تشنه ها آقای من
تا به دیدار تو روشن گردد این چشمان خیس
لحظه ای امشب به خواب من بیا آقای من
سوخت گویی سینه صحرا ز داغ غربتت
جز تو باید جست عاشق را کجا آقای من
کربلای عشق هم در سوگ پروازت نشست
کاخر این سقای تشنه لب چرا؟ آقای من
عاجزم از وصف ماه روی تو بر من ببخش
سروری چون تو کجا و من کجا آقای من
در حریم عرش کاغوش خدا مأوای توست
مرحمت کن یک نظر هم سوی ما آقای من
بی تو هیچم هستی ام درعشق تو معنا شده
ای علمدار شهید کربلا آقای من
نوشته شده توسط ملیکا در سه شنبه 1387/03/21 ساعت 3:12 PM موضوع | لینک ثابت
زندگی جاده ای از حادثه هاست
گاه پرنور و قشنگ
گاه چون چهره شب ، تاریک است
نگذاریم که خورشید امید
پشت دیوار غم و غصه فراموش شود
شمع سوزان محبت سرد و خاموش شود
و بدانیم که در اوج سیه روزی و درد
می توان جلوه ای از نور خدا پیدا کرد
پس چرا در دل شب غرق شویم
شب تاریک سرانجام سحر خواهد شد
و چه زیباست جدا از غم و درد
دست هم را بفشاریم به مهر
گل لبخند به هم هدیه کنیم ...
( این شعر به همراه شعر لحظه ها در هشتمین جشنواره فرهنگی هنری جوانان هلال احمر در رشته شعر رتبه اول استانی ، چهارم کشوری ، دیپلم افتخار و تندیس جشنواره رو کسب کرد و منو حسابی به خودم امیدوارکرد ! . ضمنا نمام مدارک و شواهد مربوطه هم موجود می باشد . یه وقت فکر نکنین خالی بندیه ! ) ...
نوشته شده توسط ملیکا در جمعه 1387/03/10 ساعت 9:23 AM موضوع | لینک ثابت
روزها درگذرند
لحظه ها هم به شتاب از پی هم می گذرند
هر نفس فرصت سبزی ست که بر باد رود
یا به افسوس زمانی که گذشت
یا در اندیشه فردایی دور
یا در اندوه ندانستن ها
و به هر جاذبه دل بستن ها
در حصاری که به دور تن خود ساخته ایم
همه در فاصله ها مشغله ها غرق شدیم
چه بسا ثانیه هایی که به غفلت بگذشت
چه بسا ثانیه هایی که در آن ، می شد از تجربه لبریز شویم
می شد از تلخی تکرار به آفاق طراوت برسیم
اندکی هم در « همین اکنون » اندیشه کنیم
این همان فرصت سبزی ست که دیروز به فکرش بودیم
لحظه ای ناب که گر رفت دگر باره نمی آید باز ...
نوشته شده توسط ملیکا در دوشنبه 1387/03/06 ساعت 12:13 PM موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

فهرست اصلی
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY